💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سه واحد حرف...


آرشيو مطالب

اردیبهشت 1394

فروردین 1394

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهریور 1393

مرداد 1393

تیر 1393

خرداد 1393

اردیبهشت 1393

فروردین 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهریور 1392

مرداد 1392

تیر 1392

خرداد 1392

اردیبهشت 1392

فروردین 1392

اسفند 1391


نويسندگان
مریم


درباره وبلاگ



و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم و در شبی بارانی با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم... به وبلاگ من خوش اومدید...
doris_158@yahoo.com

مطالب پیشین

آدمها...

چشم به راهتم...

زبان بوسه

وطنم...

سال نو

فصل تو؛

تـــــو

هوای تو...

بعضی آدمها...

دوست...

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 432
:: کاربر: Admin


یا مهدی...

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم

بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم

روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست

شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

نذری روز ظهور مهدی موعودمان

صبح ها ، چله به چله ، عهد خوانی داشتیم

گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم

گاه گاهی میل سجده ، جمکرانی داشتیم

ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت

آی مردم ، یک زمان ،صاحب زمانی داشتیم

آی مردم ، یک زمان ، صاحب زمانی داشتیم. . .

 



نوشته شده توسط mmaryam در جمعه 30 فروردین 1392

ارسال نظر(1)



بیچاره پسرا..!!
پسر یه اشتباه میکنه

دختر سرش داد میزنه

پسر بعد معذرت خواهی میکنه

دختر یه اشتباهی میکنه

پسر سرش داد میزنه

دختر میزنه زیر گریه

بازم پسر معذرت خواهی میکنه



نوشته شده توسط mmaryam در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392

ارسال نظر(0)



بدون شرح...



نوشته شده توسط mmaryam در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392

ارسال نظر(1)



کافر

 

تمامی مزرعه کافر صدایش می کردند

گل آفتابگردان کوچکی را که

عاشق باران شده بود



نوشته شده توسط mmaryam در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392

ارسال نظر(1)



روایتی خواندنی از یک استاد روانشناسی:

شب بود، اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهایش ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود گلد می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند؛ چون او با پطروس چت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. روزی پطروس دید که سد سوراخ شده است، اما انگشت او درد می کرد، چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود؛ اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است، اما حوصله نداشت.

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. او چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. تمام مسافران و کبری مردند؛ اما ریز علی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم، همسر ریزعلی، مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.

آخرین باری که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد . . 

 

* بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه ( روانشناس ) در دانشگاه علوم پزشکی ایران



نوشته شده توسط mmaryam در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392

ارسال نظر(2)



نقاشی

معلم برای سفید بودن دفتر نقاشی ام تنبیهم کرد!

همه خندیدند...

اما من...

...خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند...

دیدنی نیست!



نوشته شده توسط mmaryam در دوشنبه 26 فروردین 1392

ارسال نظر(0)



آدم ها..!!

دلگیر نشو از آدم ها٬ نیش زدن طبیعتشونه

سال هاست که به هوای بارانی میگن:

...خراب...



نوشته شده توسط mmaryam در دوشنبه 26 فروردین 1392

ارسال نظر(0)



بوسه

بوســـه اسم است، چون عمومی است

فعل است، چون هم لازم است هم متعدی

حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند

ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست

حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن !



نوشته شده توسط mmaryam در دوشنبه 26 فروردین 1392

ارسال نظر(1)



نامه ای به خدا


 یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این  طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی  بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا  این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه  چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان دزد و بي شرف  اداره  پست آن را برداشته اند....

 

 



نوشته شده توسط mmaryam در دوشنبه 26 فروردین 1392

ارسال نظر(1)



یا زهرا...

 

آسمانی که فلک می بخشید احتیاجی به فدک داشت؟

نداشت!

غیر دیوار و در و آوارش ، شانه ی وحی کمک داشت؟

نداشت!

مردم شهر به هم می گفتند در این خانه ترک داشت؟

نداشت!

شب شد و آینه ی ماه شکست! دست این مرد نمک داشت؟

نداشت!

تو بپرس از دل پرخون غمت! چهره ی یاس کتک داشت؟

نداشت! نداشت! نداشت...!

"شهادت گل یاس در کویر ناسپاس بر عاشقان با احساس تسلیت باد"



نوشته شده توسط mmaryam در شنبه 24 فروردین 1392

ارسال نظر(2)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 12117 This Template By

سه واحد حرف...

منوی اصلی

و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم و در شبی بارانی با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم... به وبلاگ من خوش اومدید...

آرشیو مطالب
اردیبهشت 1394 فروردین 1394 دی 1393 آذر 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391
آخرین مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
امکانات جانبی
[Post_Title]
ن : [Post_Author] ت : [Post_Date] ز : [Post_Time] | +

[Post_Content]

:: موضوعات مرتبط: [Post_Cat_Title]،
:: برچسب‌ها: [Post_Tags_Title],
ادامه ی مطلب
.:: ::.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سه واحد حرف... مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران