💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سه واحد حرف...


آرشيو مطالب

اردیبهشت 1394

فروردین 1394

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهریور 1393

مرداد 1393

تیر 1393

خرداد 1393

اردیبهشت 1393

فروردین 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهریور 1392

مرداد 1392

تیر 1392

خرداد 1392

اردیبهشت 1392

فروردین 1392

اسفند 1391


نويسندگان
مریم


درباره وبلاگ



و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم و در شبی بارانی با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم... به وبلاگ من خوش اومدید...
doris_158@yahoo.com

مطالب پیشین

آدمها...

چشم به راهتم...

زبان بوسه

وطنم...

سال نو

فصل تو؛

تـــــو

هوای تو...

بعضی آدمها...

دوست...

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 432
:: کاربر: Admin


تعطیل است...

به قول حسین پناهی:
می دانی، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی “تـعطیــل است” و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـی :
                                                                بگذار منتـظـر بمانند….



نوشته شده توسط mmaryam در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(1)



یه خرده حرف جدی...



نوشته شده توسط mmaryam در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(1)



اللهم عجل لولیک الفرج...

امروز تنور کرکسی ها گرم است

بازار تمام ناکسی ها گرم است

دلسرد نباشد گل نرگس از ما؟!

وقتی سرمان به اطلسی ها گرم است



نوشته شده توسط mmaryam در جمعه 13 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(1)



معلم..!!

                عارفان علم عاشق می شوند

 

                                                    بهترین مردم معلم می شوند

 

                عشق با دانش متمم می شود

 

                                  هر که عاشق شد معلم می شود ..

 

سلام به دوستای گلم

راستش من یه خاله خیلی گل و دوست داشتنی دارم که معلم هست البته نه یک معلم معمولی

یه معلم فوق العاده و فعال و ممتاز

من این روز عزیز رو به تمامی معلمهای عزیز مخصوصا خاله مهربون و گلم و همکارای عزیزش خانم کوهستانی و خانم شجاع و همینطور تمام اساتید و معلم های خوبم مخصوصا معلم کلاس اول ابتدایی که خیلی دوستش دارم عاشقانه تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال خوش و سلامت باشن.

 

 با یک دنیا عشق دوستون دارم...

 

 

 



نوشته شده توسط mmaryam در پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(2)



مادر...

** به بهشت نمی روم....

اگر مادرم آنجا نباشد...**

 

مادر کلمه ای مقدس که حتی نمی تونم درست درموردش صحبت کنم...

اون وقت نمی دونم چطور قراره ذره ای از  این همه زحمت و محبتهاشو جبران کنم...

 

مامان گلم، قربونت برم هیچ جوری نمی تونم حتی احساسم رو در موردت بیان کنم.

 

فقط می تونم بگم شرمندت هستم که باعث این همه رنج و عذابت شدم و امیدوارم (هر چند می دونم نمی تونم) گوشه ای از زحماتت رو جبران کنم...

 

خدایا اگر برای تمام نعمتهایی که بهم دادی شکر کنم اینو می دونم که هیچ وقت نمیتونم شکر واقعی رو برای این فرشته ای که به عنوان مادر برای من فرستادی ادا کنم....

خدا جونم واقعا ازت ممنونم...

 

مامان گلم...

دوست دارم

خیلی گلی

خیلی ماهی

فدات بشم...

 

این روز عزیز رو به همه دوستای گلم و همه مادرای گل ایرانی مخصوصا مامان خوب خودم تبریک می گم. واقعا امیدوارم قدردانی از مادرای خوبمون فقط به یک روز ختم نشه...

 

راستی خیلی دوست دارم جملات تشکر و قدردانی شما از مادرای گلتون رو ببینم اگه زحمتی نبود و دوست داشتید قسمت نظرات برام بنویسید...

 



نوشته شده توسط mmaryam در سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(2)



میلاد گل یاس نبی بر شما دوستان عزیز مبارک باد...



نوشته شده توسط mmaryam در سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(1)



یک تبلیغ جالب...

نکته رو فهمیدی؟؟

اگر نفهمیدی بیا ادامه مطلب..



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط mmaryam در یکشنبه 08 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(2)



تقلب به شیوه خلاقانه



نوشته شده توسط mmaryam در یکشنبه 08 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(1)



این شعر زیبا و تاثیرگذار را حتما بخونید...

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

 

شاعر: استاد پورعباس

 

 

 

 



نوشته شده توسط mmaryam در جمعه 06 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(3)



دروغ

شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن
چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ
آن که میگفت که احساس مرا می فهمد
کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت



نوشته شده توسط mmaryam در جمعه 06 اردیبهشت 1392

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 12117 This Template By

سه واحد حرف...

منوی اصلی

و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم و در شبی بارانی با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم... به وبلاگ من خوش اومدید...

آرشیو مطالب
اردیبهشت 1394 فروردین 1394 دی 1393 آذر 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391
آخرین مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
امکانات جانبی
[Post_Title]
ن : [Post_Author] ت : [Post_Date] ز : [Post_Time] | +

[Post_Content]

:: موضوعات مرتبط: [Post_Cat_Title]،
:: برچسب‌ها: [Post_Tags_Title],
ادامه ی مطلب
.:: ::.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سه واحد حرف... مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران