و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم و در شبی بارانی با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم... به وبلاگ من خوش اومدید... doris_158@yahoo.com
:: تعداد بازديدها: 427 :: کاربر: Admin
سنگها شاید...
اما، گنجشکها هیچ وقت مفت نبوده اند...
قلبشان همیشه میزده..!!
نوشته شده توسط mmaryam در چهارشنبه 20 آذر 1392
با هم که قـــدم می زنیم،
حسودی اش میشود آفتــــاب...
نه که هیــــچگاه؛
قــــدم نزده است با مـــاه...
نه اینکه زانو زده باشم؛
نه...
فقط، دلتنگی سنگین است!!!
همیـــــن...
از “ نبودنت ” دلگیر نیستم ...
از اینکه روزگاری “ بودی ”، دلگیرم !!!
نوشته شده توسط mmaryam در یکشنبه 17 آذر 1392
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی...
نترس گردوی کوچک؛
آنچه سیاه می شود روی تو نیست دست آنهاست...
من از تمام آسمان یک باران را میخواهم…
از تمام زمین یک خیابان را…
و از تمام تــــو…
یک دست که قفل شود در دست مــن…
لیوان چای روی میز در انتظار جرعه است...
نه تو می آیی، نه آن گرم می ماند؛
چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است..!!
بنویس که هر چه نامــه دادم نرسید؛
بنویس که یـک نفــر به دادم نرسید؛
بنویس قــــرار من و او هفتـــه بعـد؛
این جمعه که هرچه ایستادم نرسید!!
نوشته شده توسط mmaryam در جمعه 15 آذر 1392
قطاری سوی خدا میرفت؛
همه مردم سوار شدند...
به بهشت که رسیدن همه پیاده شدن و فراموش کردن که
مقصد خــــدا بود نه بهشــــت..!!
دنیـــــای عجیبی اســــت...
اینجا لبخنــــد را هــــم؛
بایــــــد زد...
صفحه قبل1...2526272829...63صفحه بعد
Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 12117 This Template By