و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم و در شبی بارانی با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم... به وبلاگ من خوش اومدید... doris_158@yahoo.com
:: تعداد بازديدها: 400 :: کاربر: Admin
کودکی پابرهنه روی برف ایستاده بود
و به ویترین مغازه نگاه میکرد...!!
زنی او را دید و برایش کفش و لباس خرید
کودک آهسته گفت شما خـــدا هستید...؟؟!!
زن گفت نه، من بنده خـــدا هستم...
کودک گفت میدانستم با خدا نسبتی دارید...
نوشته شده توسط mmaryam در شنبه 12 مرداد 1392
Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 12117 This Template By